گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

خاله يسناي عزيزم ممنونم

خاله يسنا عكس خواهر زاده هاي گلشونو برامون فرستادن . قابل توجه خاله فاطمه نظر يادتون نره . وبلاگ علي جون با عكساي شما عزيزان خيلي رونق گرفته ، قربونتون برم  يزدان عزيزم آقا ابوالفضل يسناي عزيزم فيلسوف كوچك لالاكرده انشاالله  صحيح و سالم كنار پدر و مادر عزيز و خاله مهربانشون  و در همه امور زندگي موفق باشن و خدا حفظشون كنه .   ...
6 مرداد 1392

خروس

امروز صبح خونه مادربزرگ با صداي خروس بيدار شديم . علي هم از خروس ميترسيد چون خيلي بزرگ بود و به آدم مي پريد . ولي از پشت پرده بهشون نگاه ميكرد . دايي مصطفي ساعت 9 اومد دنبال ما . منو آورد محل كارم پياده كرد و علي را هم برد مهد كودك .ممنون داداشي ...
6 مرداد 1392

شب نوزدهم ماه رمضان

بابا مرتضي و خاله فاطمه و شوهر خاله و مامانم و خاله زهرا بعد نماز ظهر حركت كردند به سوي تهران . و از اونجا به سوي همدان ... من با علي مونديم .ظهر علي بادايي رفت خونشون . من هم رفتم خونه مادر بزرگ قرار بود ديشب همگي افطاري خونه مادر بزرگ باشيم كه ... بعد افطاري با داداش مصطفي و خانومشون رفتيم مراسم احيا . پارك بوستان سرو. معصومه با عسل و خانوم احمد هم بودند عسل ناز علي بافاطمه زهرا شيرين زبون علي طفلي رو خفه كردي ديشب فقط همين قدر بوديم ... نه بابا بود نه خاله فاطمه و نه ماماني .... خدا نگهدارشون و حضرت علي پشت وپناهشون باشه بعد مراسم رفتيم خونه مادربزرگ بخوابيم . وقت خواب ، علي بي قراري براي باباش ميكرد ....
6 مرداد 1392

خدايا ...

دوستاي گلم اگه ناراحت نمي شين ادامه مطلب را بخونيد والا از خيرش بگذرين . اناالله و انا اليه راجعون امروز صبح ساعت 5 به گوشي بابا مرتضي همش زنگ ميزدن . باباي علي هم خواب بود جواب نمي داد به گوشي من تماس گرفتن از خواب بيدار شدم . شماره تهران خونه عمه علي افتاده بود . حسن آقا شوهر عمه مرضيه مي گفت رضا عموي علي فوت شده . خيلي ناراحت شدم .به من سپردم كه به مرتضي بگم . من هم طاقت نداشتم ناراحتي همسري را ببينم . صبر كردم تا ساعت 7 شد . رفتم دنبال خاله طيبه كه خاله بهش بگه . خاله را آوردم خونه و بعدش احمد پسرخاله من كه همسايه ما هست را صدا زدم . مرتضي را از خواب بيدار كردم وبه خواهر شوهرم زنگ زدم كه به مرتضي بگه . وقتي گفت ، خاله و احمد آمدند...
5 مرداد 1392

ميلاد امام حسن مجتبي

ديشب بعد افطار رفتيم خونه ماماني .  مامان گفتند : پارك جاي خونشون به مناسبت تولد امام حسن جشنه . ما هم از خدا خواسته ، دوچرخه علي را برداشتيم و جاتون خالي رفتيم جشن . علي آقا اولش رفتن سرسره وتاب و الاكلنگ بازي . بعد كه صداي جشنو شنيد با هم رفتيم محوطه پارك براي جشن . منو  مامانم رفتيم قسمت خانوما نشستيم . علي آقا هم مثل آقاها رفت سمت آقايون نشست و به پرده ويدئو پروژكتور نگاه ميكرد. بعدمدتي با شيريني و شربت پذيرايي كردند . به علي مثل اينكه شربت تعارف نكردند . گريه كنون از بين جمع بلند شد و به سمت من آمد و ميگفت مامان به من شربت ندادند . مردم داشتند به علي نگاه ميكردند يه كم خجالت كشيدم اما بعدش گفتم بچه هستش ديگه ...رفتم سمت آق...
2 مرداد 1392

آموزش شعر به علي جون در مهد نابغه هاي كوچك

بازم تابستون آمد         پشه به ميدون اومد شب شده پر ستاره           ني ني لپش ميخاره اين پشه ها چه لوسند         شب ني ني رو مي بوسن فكر ميكنن كه ني ني               لپش شده شيريني ممنونم از مربي مهدشون  
2 مرداد 1392

مرور زمان

اين عكسا را فقط ببينيد  . علي روي درخت بادام در محموداباد علي يك ساله (تازه از خواب بيدار شده) خاله يسنا عزيزم با وارد كردن (سال ازدواج +سال تولد)فاطمه جون در مطلب صفحه 15 با عنوان ( براي كفايه عزيزم  )  فاطمه را بيشتر مي بينيد . صفحه 15 را از پايين صفحه اصلي سايت انتخاب كنيد . ممنونم عزيزم ...
2 مرداد 1392

به افتخار آقا داماد

چند شب پيش داشتيم ميرفتيم مهموني . علي به من گفت مامان لباس كرواتي منو تنم كن . من هم قبول كردم . اول شورت شو تنش كردم وبعد لباسشو و بعد كرواتشو انداختم . همين كه آماده شد بلند دست زد و گفت به افتخار آقا داماد . اي شيطون ... تو جشن دامادي داييش كه براي اولين بار دايي شو با كروات مي ديد و همش مردم ميگفتن به افتخار آقا داماد ... علي آقا هم براي خودشون ياداوري كردند . ...
2 مرداد 1392

افطاري دعوت خاله فاطمه

شب جمعه افطاري دعوت خاله فاطمه پارك توحيد بوديم . جاتون خالي خيلي خوش گذشت . ولي يه چيزي .... بعد از ظهر ساعت 6 با علي زديم بيرون ... اول رفتيم بازار  و بعدش هم چون عصر پنج شنبه بود  رفتيم مزار شهدا . بهد از زيارت قبور رفتيم به سوي پارك ...  واي خيلي شلوغ بود توي يه خيابون تنگ سه رديف ماشين بود من هم در لاين سرعت بودم .... كه يه دفعه آينه به آينه شديم با يه پژو و آينه اش شكست ... ديگه چون من هم زن بودم مثل هميشه منو مقصر گفت اون راننده ... اون مي گفت پليس بياد من گفتم يك ربع ديگه اذان و افطاره ... هر چي مي خواي بگير و بريم ... اي بابا طرف گفت الا و بالله بايد درست كني و بري ... گواهينامه منو گرفت و چون افطار دعوت بوديم ما ...
28 تير 1392